شنبه 29 تیر 1387: امروز
   1   2   3   4   5      >

1 . امروز رو ظاهرا باید تبریک بگم ؛ تولّد مردی رو که قصه ی عدالتش  به «یکی بود یکی نبود» های کودکانه بیشتر میاد تا به کار حاکمان و فقیهان و سفیهان !


2. امروز در تبادل اسیران و جنازه ها بین حزب الله و اسراییل ، اسیر لبنانی سمیر قنطار بعد از 30 سال اسارت از زندان اسراییل آزاد میشه به همراه 5 اسیر دیگه که در جنگ تابستان 2006 اسیر شدند ؛ سمیر قنطار به جرم ترور و قتل یک نظامی اسراییلی و دختر 4 ساله اش به حبس ابد محکوم شده بود ؛ در دوران زندان به طور مرتّب، بیانیّه علیه اسراییل و در تشویق مقاومت می نوشت و از طریق پست به خانواده و دوستانش می رسید و به همراه آخرین عکسهاش در مطبوعات لبنان و فلسطین منتشر می شد ! در همین زندان به صورت غیر حضوری در دانشگاه تل آویو در رشته ی علوم سیاسی (با گرایش دموکراسی) درس خواند و فارغ التحصیل شد !


3.امروز 100 روز از زندانی شدن هادی قابل می گذره ؛ یادمه در زندان سال 79 از دادگاه خواسته بود که فقط چند ساعت اجازه بدن در امتحان ورودی دکتری دانشگاه مفید شرکت کنه اما اجازه ندادند و این فرصت رو از دست داد ...


 امروز خسته ، عصبی و کلافه ام ... همین !


 نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 26/4/1387 و ساعت 3:13 عصر | نظرات دیگران()
روز قلم برای ما که عادت کرده ایم کلمه های مان را در پرده های درد و رنج بی امان و ترس از تیغ حاکمان و غم اسارت یاران ، پنهان کنیم روز خوبی نیست ... روز شرمندگی است ...به یاد کسی که قلم ، توتم او بود و قرار بود وارث شجاعت اش باشیم !
 نوشته شده توسط محمد در جمعه 14/4/1387 و ساعت 7:21 عصر | نظرات دیگران()

 و عظم فیما عندک رغبتی !


... می دانم که حجم آرزوهای من از همه ی سزاواری هایم بزرگتر است امّا از لطف و رحمت تو که بزرگتر نیست ، هست ؟! ...


( به بهانه ی لیلة الرغائب )


 نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 13/4/1387 و ساعت 7:12 عصر | نظرات دیگران()
غروب جمعه و غروب آخرین روز بهار و بغض وحشتناکی که با این  پی نوشت  شکست ...  
 نوشته شده توسط محمد در جمعه 31/3/1387 و ساعت 7:16 عصر | نظرات دیگران()

این دومین یادداشتی است که در فاصله ای کوتاه در رثای مرگ کسی می نویسم !


غروب امروز باخبر شدم که پدر شهید هاشم منتظری به ضیافت فرزندش پیوست و پرده دار را در سوگ سفرش نشاند . فرسنگ ها از دیار دورم امّا خوب میدانم که از امروز مسیر زندگی محمد تغییر خواهد کرد و فرصت آنکه با دوربین اش از هلیاهای زمین تصویربرداری کند را به سادگی نخواهد یافت ... مرگ پدر ابتلای تقدیر اوست هرچند او در محضر نادر ابراهیمی آموخته است که : سنگین ترین دردها چون از صافی زمان بگذرند به چیزی توصیف ناپذیر اما مطبوع تبدیل می شوند و جملگی تلخی ها به چیزی که طعمی بسیار خاص اما به هرحال شیرین دارند


مطمئنم که بر مزار ابوهاشم زیارت عاشورا خواهند خواند و پرده دار در پیشگاه الوتر الموتور تنهایی تازه ای را جشن خواهد گرفت تا شفاعة الحسین یوم الورود را برای پدر به انتظار بنشیند


... پس اگر مقصد را نه اینجا در زیر سقفهای دلتنگ و در پس این پنجره های کوچک که به کوچه هایی بن بست باز می شوند نمی توان جست ، بهتر آنکه پرنده روح دل بر قفس نبندد...پس اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر ؛ پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد...


سلام بر ابوهاشم ، سلام بر فرزندان و همسر صبورش و سلام بر مزرعه ای که حسرت لمس دستهای آن کشاورز مهربان را به قیامت خواهد برد !


 نوشته شده توسط محمد در سه‏شنبه 21/3/1387 و ساعت 10:56 عصر | نظرات دیگران()
   1   2   3   4   5      >

بالا

بالا